تبليغاتX
گل خونه(!!!)
من و دنياي سفيد و سياهم...
اين روزها خيلي خوب مي تونستم مفهوم حرفهاي علي رو بفهمم...

اين روزها خيلي يادش كردم...اين روزها بهتر از خيلي ها تونستم بفهمم "بي صدا فرياد كن شايد در آن سوي گيتي كسي هم راز تو باشد" يعني چي...

 وقتي برام نوشتي كه خونه ي باروني ات رفت ، اما توي سرسبزي ميهنش بر مي گرده...چه قدر اون لحظه تلخ و شيرين داشت...واسه خودش عالمي بود از واژه هاي جور و واجور...چه قدر خوشحالم كه حالت خوبه... خوب بموني...

مدتهاست به دكتر شريعتي مي انديشم...مردي بزرگ، عزيز، دوست داشتني و غير قابل وصف...درست همون لحظه اي كه بايد ، واژه هاش رو پيدا مي كني...اين روزها دوباره نشستم و دارم مرور مي كنم حرفهاش رو ، كتابهاش رو...از مرهم هم كاري تر عمل مي كنه...روزهام دارن رو به بهبود يافتن مي رن...رو به از نو سبز شدن ، از نو جوانه زدن...

آدم چه جوري مي تونه احساس آرامش و امنيت داشته باشه توي مدرسه اي كه وقتي مستخدم كف آزمايشگاه رو با يك سطل كوچولوي آب شسته تا شايد بشه بهش بگي آزمايشگاه اما يكهو خبر بشه آبها از سقف دفتر در اومدن؟؟؟؟؟و جداي از اون چند روز قبل كنتور برقش كم مونده بود آتيش بگيره...و طبقه دوم يك ساعت برق داره دو ساعت نه...


با همه ي اين دل گرفتگي ها و اين روزهاي خاكستري هنوز هم ايمان دارم كه زندگي جريان داره...و همون مقدار كه احتمال داره زمين بخوري احتمال داره زنده بشي ، احتمالي كه اين روزها داره شدت مي گيره...من خواستم كه شدت بگيره...

از دست دادن مقارنه ماه و مريخ كلي افسوس برام به جا گذاشت...لذت ديدن مقارنه ي هفته ي قبل ماه و مشتري مي تونست با ديدن اين مقاره كامل بشه...

لحظه هاتون رو از دست ندين،تا مي تونين ازشون درست استفاده كنين...حتي اگه مي شه فقط يك روز با برنامه زندگي كنين،كارهاتون رو ياداشت كنين و آخر شب وقتي كه همه جا آروم شد و خيالتون آسوده و راحت ،يه گوشه بشينين و از لحظه هاي خوبي كه گذروندين لذت ببرين از فرصتهاي نابي كه از دستشون ندادين...خيلي لحظه ي دلچسبيه...


پيشنهاد مي كنم حتما حتما كتاب باراني بايد...(تا كه رنگين كماني بر آيد...) اننتشارات گل آفتاب كه ترجمه دكتر مهدي مقصودي هستش رو بخريد...برگزيده آثارشاعران معاصر جهان هستش
  كه هراز گاهي هم از اونها رو براتون توي اينجا نوشتم...من كه خيلي دوستش دارم...

اگه اين كتاب رو خريداري كردين پيشنهاد مي كنم همسايه ي دل رو هم خريداري كنين ، كه مال همين انتشارات هستش و از ديدگاه مترجمش ادامه ي كتاب  "باراني بايد " نيز هست...

نسيم جونم از كتابهاي عاليت ممنونم. خواهر خوبم...

پاييز تون به شادماني...

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 14:59  توسط  sorita(نسترن)  | 

8/8 هم رسيد...عيدتون مبارك

راستي!

قيصر امين پور...دوستش داشتم و دارم،امروز سالروز پر كشيدنش هست...روح بزرگش شاد و جاويدان

دكمه ي "ع " كيبوردم خراب شده_من خرابش نكردم خراب شده_ و اگه بدونين چه قدر روزهاي بدون ع سخت مي گذره...اين چيزي كه مي بينين نمونه ي كپي شده ي "ع " هست، قدر اين دكمه ي كيبوردتون رو بدونين نبودنش خيلي سخته...

خبر آزادي محمد قوچاني بهم انرژي داد...بي نهايت،خيلي خوشحالم...به اميد آزادي ديگر عزيزانمون

دوست هم دوستاي قديم...اي كاش بود و نبود يه آهنگ پيشواز مهم نبود...شما اگه طرحي براي تلافي كردن داريد حتما ارائه بديد چون بايد اساسي حال چند تن از دوستان گرامي رو بگيرم و بهشون بفهمونم كه راست راست نياين جلوم و باحالت غمزده اي بفرمايند كه : اي نسترن چرا آهنگ پيشوازت نبود؟؟مي خواستم تو همون مدرسه حالش رو جا بيارم كه نشد...

ورق پاره هاي زندان هم جزء(بي نهايت) فيلتر شده قرار گرفت...رضاي خوبم،براي خودت و قلم زيبات آرزوي برقراري مي كنم.در پناه خدا باشي دوست سبز من.


يه سخن جديد از مارتينا ري كوك ياد گرفتم:

تنها ترا توان آن هست

كه خطاي رفته جبران كني

تنها تو مي تواني

كه آرامش را در اندرون خويش

سكني دهي.


بعد نوشت‌‌ : امروز ديدم وبلاگ علي رو هم ف ي ل ت ر كردن و بايد فريادنامه ها رو هم به ليست غير قابل شمارش فيلتر شده ها اضافه كنم...از علي خبر ندارم،نمي دونم كجا افتاده ولي از صميم قلبم براش توي اين روزهاي به قول خودش اجباري مرد شدن ،خوبي و سلامتي آرزو ميكنم...فرياد نامه هايش بي صدا اند راستي...

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 20:27  توسط  sorita(نسترن)  | 

پست قبلي بنابه دلايلي كه بايد حذف شد...دعاهاتون اثر كرد آرومم الان... تصميم داشتم يه نشريه واسه مدرسه درست كنم تو مايه هاي كركري سرخابي ها...دبير ورزش كه بدش نيومده بود ولي من شديدا سرماخوردم و از كار و زندگي افتادم اگه بشه...آخه 5 نمره هم داره

پ.ن : من به يه عده اي يه معذرت خواهي بدهكارم...به 4 نفر
پ.ن : من رو نقد كنين...در مورد من و وبلاگم نظر بدين (يه اينطور پستي قبلا هم بود)ولي اين بار يه خورده جدي تر و روراست تر...ممنونم جلو جلو


بعد نوشت:

سرماخوردگي خيلي وقتها خيلي كارهارو خراب مي كنه...(با تاخير:دعوت به يك افتتاحيه )

يك آفتابگردان اينجا انتظار شما را مي كشد.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 14:32  توسط  sorita(نسترن)  | 

به زينب فكر ميكردم و لحظه هايش كه بدون پدر چه سخت مي گذرد...يك هفته اي از تصادفشون ميگذره داشتن ميرفتن جشن عروسي كه اون اتفاق افتاد
و فهميمه كه تازه امروز فهميدم مادر بزرگش فوت كرده...كلي ناراحت شدم
چند روز پيش از مامانم پرسيدم سالگرد فوت مامان فاطمه (دوست همسنم)رسيده؟بهم گفت اووووه خيلي وقت پيش؛ولي من فكر ميكردم هنوز چند ماه بيشتر نگذشته...از خودم بدم اومد مدتهاست ازش خبري ندارم ،فاطمه مامانش رو بر اثر بيماري سرطان خون ازدست داد ...روحش شاد
چند روز پيش هم توي نمايشگاه يك دفعه اي مهناز رو ديدمم ،تقريبا1.5 سالي از مرگ پدرش ميگذره،با شوهرش اومده بود ،بهم مي اومدن...جالب بود برام اميدوارم خوشبخت بشه...از صميم قلب براش آرزوي خوبي و خوشي ميكنم...

گاهي وقتها كلا از دست خودم عصبي ميشم كه چرا بعضي كارهاي مهم و كوچيك رو انجام نميدم...بايد ميرفتم سر مزار باباي زينب ؛بايد توي اين يكسال لا اقل يكبار از فاطمه خبري ميگرفتم...حتي بايد به خانوم شاكري كه مغازه اش نزديك مرسه است و شوهرش تازه فوت شده هم سر ميزدم، باردارهستش و يه بچه كوچولو هم داره...

چرا ما آدمها گاهي اينقدر فراموشكار ميشيمغجداي از مسايل مرگ و مير وغم
من كه هميشه سعي ميكنم تولد دوستام رو يادم بمونه درست همين امسال 21 مهر يادم رفت به عاطفه تولدش رو تبريك بگم.

خيلي حس بدي هستش وقتي دلت مي خواهد كاري رو انجام بدي ولي نمي شه،يادت مي ره ؛ فردا به عاطفه زنگ ميزنم و همين طور فهيمه،هر طوري شده احوالات زينب و فاطمه رو جويا ميشم و هفته بعد مي رم سر مزار عزيزانشون؛به اون يكي نسترن هم زنگ ميزنم و ازش عذر مي خواهم ،اون روز سرش داد زدم هر چند حقش بود ،شير آب رو بيخودي باز گذاشته بود ولي خوب بهش زنگ ميزنم...

شما هم اگه خيال ميكنين كسي  هست كه بايد به ديدارش بريد و يا هم  اينكه باهاش تماس بگيرين و،واسه اش كاري انجام بدين ،حتما فردا يا طي روزهاي آينده خيلي زود به فكر عملي كردنش بيافتين...

الان احساس آرامش بيشنري ميكنم ، چه قدر كارهاي ريز توي دنيا هست كه ميشه انجام داد كه باهاش هم بقيه خوشحال بشن هم خودم به آرامش برسم...خوشحال اميدوارم شما هم هميشه لبخند روي لباتون باشه و دلتون سرشار از شادي
                                  ************************************

 پ.ن : تو فكر يه نشريه ام به نام كركري ،جنگ و جدال از اين جور حرفها...اگه بشه چي ميشه ،فقط بايد با دبير ورزش صحبت كنم واسه قرمز و آبي و معاون پرورشي واسه كري هاي دخترونه و پسرونه...بچه ها موافق اند دبير ورزش هم كه ظاهرا ميگه آره...شما دعا كنين...

 

پ.ن : رفته بودم كتاب بگيرم ، فروشنده بهم ميگه پيش دانشگاهي هستي ؟ ميگم نه بابا ،اگه اين طوري بود كه الان اينجا نبودم،بهم خنديد ...كلي باهام حرف زد آخرش هم آرزو كرد چيزي كه دلم ميخواهد قبول بشم ...منم آرزو مي كنم آرزوش بر آورده بشه...
منظورم اينه كه آدم گاهي وقتها تو مسير زندگي اش با كسايي رو به رو ميشه كه اصلا انتظارش رو نداره...فكر نمي كردم اون كتاب فروش اين طوري ديدم رو عوض كنه...براش آرزوي بركت و شادماني ميكنم...

پ.ن : خوب باشي صباي عزيزم


پ.ن : زندگي با همه ي لحظه هاش ميگذره....شيريني هاش رو براتون آرزو ميكنم

پ.ن : كم  اومدن هام رو ه پاي چيز ديگه اي جز مهر و مدرسه ها نذارين لطفا ،من واقعا شرمنده ام...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 20:48  توسط  sorita(نسترن)  | 

"پاسداشتي براي روزهاي شيرين كودكي كه دوست داشتن و محبت ورزيدن آموختندم...

و يك دقيقه شادماني،به احترام آن روزهاي خاطره انگيز...

خنده هاي ريز ريز،اشكهاي دونه دونه،شيطنت بچه گانه،حرفهاي صادقانه،نگاه هاي كوچولو....

     تموم بچه ها باهم ،دوچرخه ها كنار هم،قايم موشك،تاب بازي،قايق هاي كاغذي،دفتر نقاشي ،لباسهاي كثيف،دستهاي زخمي ،صورتهاي آفتاب سوخته،عشق،خنده ،خنده؛ دنياي شيرين و نامحدود كودكي...

   دنياي بي منتي هستش و بزرگترين آدمهاش مهربونترين هاش هستن و خيلي عاليه اينكه ما هم با هم خنديدن،به هم كمك كردن و مهربوني كردن رو از بچگي هامون به ارث برديم و حفظش كرديم...

   انگار اكسير خوشبختي پاشيده ان توي ثانيه هاش،روزهايي كه سرشار از بهانه هاي شادي اند،فرشته هايي كه همراهت هستن،يه مشت شيريني كه از مامان بزرگ بابابزرگ ميگيري،شب هايي كه دستات ميره تا ستاره ها رو بگيره ستاره هايي كه نزديك اند و دست يافتني و آرزو هايي كه با ديدن ستاره ها شدت ميگيرن...

   ستاره ي من از پشت پنجره ي اتاق ديده ميشد،هنوزم هست.(حس قريبم بهم ميگه اين همونه بچگي هاست)شبها پرده رو كه كنار ميزنم درخشندگي اش بهم نيرو ميده،هر چند كه معتقدم بچگي ها ستاره ها رو بهتر مي فهميدم اما هنوزم كه هنوزه عشق ستاره ها توي وجودم باقي مونده...باورم شده كه ستاره ها يه چيز ديگه اند...

  بچه گربه هاي كوچولو و ملوس شيطون كه مي افتادن دنبالم و بزرگترهايي كه از دو كيلومتريشون فرار ميكردن و به خاطر بازي با گربه ها توبيخم ميكردن ، اون باغچه ي كوچولوي حياط كه وقت دوچرخه بازي پام رو زخمي ميكرد،صف هاي تموم نشدني نونوايي محل،فوتبال با احسان و نسيم،،تابستونهاي زير درخت كاج و هزار تا چيز ديگه كه هنوزم هستن همونطور مثل اون روزا و مني كه عوض شدم انگار.

  به هر حال خوشحالم روزهاي كودكي ام پر از خاطرهاي شيرين اند...چه قدر دلم واسه اون روزا تنگ شده بود و خبر نداشتم،چه قدر همه چيز عالي بوده و اميدوارم باشه...خوشحالم...


آرزو ميكنم هيچ بچه اي فرصت طلايي كودكي كردن رو از دست نده.

اميدوارم كه ياد آوري سالهاي كمي دورتر لبخند روي لبهاتون بياره،اگه اين طور هست به ياد اون روزها چند ثانيه بيشتر حفظش كنين.لطفا...

و دعا كه تا هميشه شاد و خندون باقي بمونين و سختي هاي روزگار مغلوب اراده تون بشن.

سپاس كودكي از براي تمام اين لحظه هاي شيرين و دوست داشتني ،سپاس ...

خوشحالم من باب اينكه يك روز از روزهاي تقويمهاي شلوغ و پلوغ را به نام كودكي ها سند زنده اند و روز جهاني كودك ناميده اند،گرامي اين روز تا هميشه ي تاريخ...

خنده هاي ريز ريز،اشكهاي دونه دونه....

دوستت دارم كودكي

                                   روزت مبارك...

                    *********************************

پي نوشت: 1.اينكه هنوز ميتونم مثل اون روزا بالا و پايين برم و با كوچيكترين چيزهاخوشحالم بشم خيلي عاليه،به خدا جدي ميگم ها.فكر كن اگه به اين نتيجه نرسيدي....خدايي خيلي باحاله...


2. شعار امسال روز جهاني كودك اين بود : به بچه ها گوش كنيم...

3. تكرار واژه ها و سر و وضع آشفته شون رو بذارين رو حساب استعداد ضعيفم توي نگارش و بابت گزافه گويي هاي آزار دهنده ام كه هميشگي اند؛ ببخشيدم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 20:16  توسط  sorita(نسترن)  | 

روشن است كه مذهب يعني راه (و روش).مذهب هدف نيست .راه است و وسيله.تمام بدبختي (ها)يي كه در جامعه هاي مذهبي ديده مي شود ، به اين علت است كه مذهب تغيير روح و جهت داده و در نتيجه نقشي دارد كه عوض شده است و اين بدان علت است كه «مذهب را هدف كرده اند .»

(فرضا)شما جاده را هدف كنيد .گلكاري و آسفالت و آذين كنيد ، صدها سال ،نسل به نسل ، روي اين جاده كار كنيد . جاده پرست بشويد ، معتقد به جاده بشويد ، آن را دوست بداريد ، بدان عشق بورزيد ، تا چشمتان به آن افتاد و يا اسمش به گوشتان خورد ، از شور و هيجان به گريه افتيد ، با هر كه چپ به آن نگاه كرد ، بجنگيد ، تمام قدرت و وقت و پولتان را صرف تزيين و تعمير وصاف و صوف كردن آن كنيد . يك لحظه آن را براي رسيدن به كار و زندگي تان ترك نكنيد . هميشه بر روي آن قدم بزنيد و كيف كنيد و از آن گفت و گو كنيد و خاكش را به چشمتان بماليد و دواي دردتان بسازيد و ...چه ميخواهد شد ؟

گـم راه ! آري همين راه راست و درست و حقيقي شما را از هدف باز مي دارد ، شما را به جايي نمي رساند « در راه گم شدن از گمراه شدن برتر است.»

جامعه شناسي اسلام؛دكتر علي شريعتي


*********************************

دنيام متضاد شده ...متضاد هاي دنيام با هم ميان...

1.تازگي ها كم حرف شدم و هر چي دنبال دليل مي گردم پيدا نمي كنم .

2.تازگي ها از قافله ام جا موندم ،انگار كه توي هوا معلق شده باشم،هر چي تلاش ميكنم انگار هيچ اثري نداره انگار بيشتر به معلق موندن مجبور ميشم تلاش هام هم مثل خودم روي هوا هستن بي فايده اند ولي هستن...هر چند معلق بودن رو به سقوط كردن ترجيح ميدم ولي...

3.محتاج دعاهاتون هستم...برام دعاكنين

4.با شدن ،شدن مي آيد،نشدن معنايي ندارد...

دنياتون به زيبايي رنگين كمون

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 17:0  توسط  sorita(نسترن)  | 

مريم ،آيداي كوچولوي من و باباش رفتن
من خواب بودم
و از اين بابت خوشحالم
مي دونستم اگه خداحافظي كنم
چشمام درياچه ميشه...

پسر عمو رحيم هم يكشنبه رفت...

رضي و بابا هم امروز
با
نسيم رفتن
بغض مامان تركيد
پريدم تو بغلش و من كه هرگز عمرم نتونستم بغضم رو كنترل كنم تو بغلش آروم مونده بودم و اون اشك مي ريخت

مهر اومد ، فردا بايد بريم مدرسه
ميون يه عده آدمهايي كه خيلي هاشون
جز كتاب و دفتر و خر خوني
هيچ چيز ديگه رو نمي بينن
حتي ايران به اين بزرگي رو...

ساختمون تازه ساز مدرسه امسال افتتاح ميشه
و من
كه بايد پشت نيمكت هاي اون
بيشتر از هر سالي تلاش كنم
امسال بايد تلافي رو سر روزگار خالي كنم

من شكست نخواهم خورد...


همگي تون شاد و موفق
مهر پركار و آغازي بسيار خوبي براتون آرزومندم...



همه چيز گاه اگر كمي تيره مي نمايد...
باز روشن مي شود زود
تنها فراموش مكن اين حقيقتي است :
باراني بايد ،تا كه رنگين كماني بر آيد
و ليموهايي ترش تا كه شربتي گوارا فراهم شود
و گاه روزهايي كه در زحمت
تا كه از ما ،انسانهايي تواناتر بسازد.
خورشيد دوباره خواهد درخشيد ، زود
خواهي ديد

"كولين مك كارتي "

ازين پس كمتر خواهم اومد ، همه چيز زير سراين  مدرسه هاست ، كمتر خواهم اومد و بيشتر شرمنده محبت هاتون خواهم شد...برام دعا كنين امسال سال خوبي باشه از همون ابتدا ، من كه دلم روشنه...

پي نوشت : آناهيتاي خيلي خيلي عزيز ؛ بابت همه چيز ممنونم...


2.كلاغ مهربون حرفهاتون دوباره مصمم ترم كرد روي راهي كه داريم ميريم ، و من اون فردرو همونطور كه شما گفتين مي سپرم به خدا

3.خيلي دوستت دارم.خدايا بابت همه چيز شكرت

4."ش"عزيز ،من هم مواظب اسمم هم خودم هستم ، تو هم مراقب خودت باش دوست من

5.همگي در پناه حق

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 15:24  توسط  sorita(نسترن)  |